محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

عشق مامان و بابا

آوازهای پسری

فدای تن صدات بشم که از الان مثل صدای مرداس.از امروز شرو کردی به حرف زدن و آواز خونی.ظهر تو آشپزخونه مشغول کار بودم که با صدات منو کشوندی پیشت. تو چن روزی که مریض شده بودی شیر نمیتونستی بخوری و مامانی رو غصه دار کردی ولی حالا حالت خوب شده و به خوبی گذشته داری شیر میخوری.وسط شیر خوردنتم شیطونی میکنی و منو با خنده هات گولم میزنی.آخ که چه ناز میخندی. شبا هم که بابا میاد مثل یه پسر خوب با همون خنده هات تحویلش میگیری. ...
6 آذر 1392

اولین سرما خوردگیت

عزیز دل مامان امروز صبح(1/9/92)که بیدار شدی تب کرده بودی و انگار سرما خوردی.آخه گلوتم خور خور میکنه.سه تا دکتر بردیمت.یکی از آقا دکترها هم 5 تا آمپول برات تجویز کرده که مجبور شدیم برات تزریق کنیم.کم کم داری خوب میشی و خنده های نازت رو دوباره از سر گرفتی.توی این چن روزی که مریض بودی کلی گریه کردی و ناراحتمون کردی.صداتم گرفته بود.تازه میخواستی شرو به حرف زدن کنی که به خاطر گرفتگی نتونستی.اینم بیشتر از هر چی اذیتت میکرد.   ...
6 آذر 1392

2 ماهه شدی عزیزم

امروز ١٩آبان ماه هس که دو ماهه شدی و وقت واکسن داری.الهی قربونت بشم که درد کشیدی.  خانمی که داشت برات واکسن میزد دلش نمیومد ولی گف چاره نداریم.  از دوتا پاهات گرفتم و واکسناتو زدن بعدشم دو قطره فلج اطفال بهت دادن و گفتن اینم قاقالیلیت دیگه گریه نکن. گریت زیاد طولانی نبود. ولی ظهر که یکم پاهاتو تکون دادی بازم شرو کردی به گریه تبم کرده بودی.هر چهارساعت استامینوفن بهت میدادم که تبت زیاد نشه.شبم بالا سرت نشستم تا صب بشه. گل مامان خانم امروز قد و وزنتم اندازه گرفت ماشالا وزنت ٦.٥کیلو و قدت هم ٦١سانت ودور سرت هم ٤١ سانت شده از عکسات برات میذارم ولی بیشترشونو خوابی رقص دستات موقع خواب ...
19 آبان 1392

روز چهلم

پسر نازم امروز چهلمین روز از تولدته که باید حموم کنی .دوتا مامان بزرگات اومدن تا    زحمت حمومت رو بکشن.منم به همین مناسبت شام درستیدم و بابا بزرگا وعموها    و دایی هم اومدن.خدارو شکر که روز خوبی شد و همه کنار هم خوش بودیم. هفتم ماه بعد هم که تولد بابا بود بازم دور هم بودیم ولی انگار نه انگار که تولد بابا بود همه با تو عکس میگرفتن.اینم از عکسات   اینم پایان تولد و خامه کیک رو صورت خوشمزت ...
28 مهر 1392

قربونی گوسفند

امروز اومدیم خونمون تا گوسفندی رو که بابا بزرگت زحمتشو کشیده بود   و خریده بود رو برات قربونی کنیم.همه هم اومدن و نهارو که خوردیم آنا     اینا رفتن و بعدم شب دوباره برگشتیم. ...
11 مهر 1392

خداحافظی و سلام

امروز از آنا جونی خداحافظی کردیم تا بریم خونه مامان جون.اول رفتیم   مرکز بهداشت تا کنترل بشی بعدم اومدیم خونه خودمون.کمی بعدم رفتیم خونه مامان جون.از امروزم ده روز اونجا    موندگاریم. ...
9 مهر 1392

روز مسلمان شدنت

شولوخ خان ما هر موقع خواستیم ببریمت واسه ختنه جون سالم به در   بردی تا امروز که ٢تا بیمارستان بردیمت بازم نشد.دیگه حوصله بابایی سر   رفت و رفتیم مطب یه آقا دکتر و ایشون اشکت رو درآوردن.قربونت برم که   چقد داد زدی ولی مجبور بودیم.اشک مامانم درآوردی تازه من هیچ خاله   معصومه هم گریه میکرد.چن تا بدوبیراهم نثار دکترکرد.امروز رو زیاد   حوصله نداشتی ...
4 مهر 1392

خونه آنا

پس از چن روز مهمونی برا دیدن شما امروز دهمین روز از تولدته که طبق رسم قدیمی میریم خونه آنا. بابا جونیت میگفت که شما خودتون برین من خونه میمونم ولی مگه میتونه؟ شب که اومد هیچ برا خوابم موند.نه فقط امروز کل ده روزو همگی باهم موندیم.   ...
28 شهريور 1392

افتادن ناف

صب وقتی پوشکت رو عوض میکردیم دیدیم که نافت شل شد و بعد دراومد.خدارو شکر که زود افتاد آخه موقع حموم بردن اذیت میشدیم. همزمان با ناف شما دندون خاله معصومه هم افتاد که اول یخورده ناراحت شد ولی بعد که گفتیم نشانه بزرگ شدنشه آروم شد.(همزمانیه این دو تا جالب بود.)   کمی بعد عمو عادلت اومد تا بریم برا آزمایش که قرار بود از پای ناز   کوچولوت خون بگیرن برا تست دیابت.ماشالا خوب تحمل کردی وزیاد گریه   نکردی.عصرم دوباره رفتیم دکتر تا کنترلت کنه.ایشونم گفتن گل پسرتون   سالمه سالمه و هیچ مشکلی نداره   ...
23 شهريور 1392

عکسای 1 روزگیت

عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا مینهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر مینهد بینمش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستیِ طفلم میشود آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم میشود پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را بازکن همچو عشق پاکِ من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن..                                  &...
21 شهريور 1392